چقد دلم واسه خودم تنگ شده
کجاس اون دختره که خستگی سرش نمیشد.همش اینور و اونور.اروم و قرار نداشت.دلم واسش تنگ شده.ناراحتی و غم و افسردگی براش بی معنی بود.همیشه خندون و شیطون .خیلی دلم میخواد بازم ببینمش.
حالا یه دختریه پر از استرس و نگرانی.فشار خونش با قیمت دل ار و سکه تنظیم میشه.آخه چرا؟همش دنبال اخبار جدید مهاجرتیه کاناداس.
بابا نخواستم.من یه زندگی بهتر رو نخواستم.
به چه قیمتی؟حالا جوونیمو دارم خراب میکنم واسه چی؟
تا اطلاع ثانوی کاری به مهاجرت و کانادا مانادا و دل ار و سکه و غیره ندارم.
میخوام داد بزنم میخوام جیغ بزنم.من همون دخترم پر از هیاهو.میخوام برم کوه مسافرت خرید تفریح. بگم بخندم .با یه شاخه رز به دوستام سر بزنم مثل قدیما.مسئولیتای قدیممو دوباره قبول کنم با آدما سر و کله بزنم.هی به این زنگ به اون زنگ آقای فلانی خانم فلانی کارتون آماده اس؟فردا گزارش دارین ها؟هی تاکید هی تاکید .اونا هم هی بهم بخندن بگن دختره مقرراتی سختگیر بی خیال.نهایتش چی میشه.انقد تابع اصول نباش و منم هی حرص بخورم که نمیشه عزیز من نمیشه.ملت میان به امید یه گزارش یه برنامه ما باید به وقتشون احترام بذاریم و ... و این وسطا ذوق کنم از این همه تلاش و پیگیری و احساس مفید بودن.
هر روز قرار و قرار و قرار.
شبا خسته و کوفته اما پر از حس لذت برم تو رختخواب .آخ که که چه کیفی میده کوفتگی پاهام بعد از اینهمه دوندگی یا ورزش.
یادش بخیر برنامه هفتگی دویدن تو پارک چیتگر.یادش بخیر دوچرخه سواریهای شبانه با آقای شوهر.یادش بخیر لرزیدنهای تو چادر از سرما شبای سرد زمستون و چای داغ دم صبحش که با عشق آماده میکردم.یادش بخیر دیدن طلوع زیبای خورشید که هفته ای یه بار تو برنامه ام بود.
وای خدا چه حس بدی داره این همه جدایی از همه علایقم.
حالا زندگی جدید من شروع میشه
خداحافظ زندگی ای که همش شده بود خوندن فرانسه
خداحافظ روزایی که لحظه به لحظه دنبال خبر جدید اداره مهاجرت میخکوب میشدم جلوی سیستم.
خداحافظ افسردگی و استرس و تنش
و
..
سلام به زندگی
سلام به نشاط و خنده و شادی
سلام به عشق
سلام به دوستی و رفاقت
. سلام به تحرک و کار
حالا حس بهتری دارم میرم زندگی کنم

